![]() |
![]() |
|
| آموزش و اطلاعات عمومي |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:1 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:1 توسط مبين |
|
|
♥♥♥♥♥دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم عشقــــــــــــــــــــــــــــــــــم.♥♥♥♥♥
♥شعر گفتن را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟عاشق شدن را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟♥
♥اشک ریختن را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟سکوت را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟♥ ♥تنهایی را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟زنده بودن را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟♥ ♥آری من تمام این ها را دوست دارم چون تو را دوست دارم♥ ♥شعر میگویم برای تو ـ عاشق میشوم عاشق تو ـ اشک میریزم به خاطر تو♥ ♥سکوت میکنم به فکر تو ـ تنهایم به جرم عشق تو ـ زنده ام به یاد تو♥ ♥به یاد تویی که آغوشت اندک جاییست برای زیستن...♥ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 9:31 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:31 توسط مبين |
|
|
شخصیت شناسی با چند سوال کوتاه
. . . . . . پاسخ ها : 1. آبی تیره: دارای شخصیتی پیچیده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:21 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:18 توسط مبين |
|
|
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد.
وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:46 توسط مبين |
|
|
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.پیشنهاد میکنم هنگام خواندن این حکایات کمی هم در اونها تدبر کنید! مارو هم با نظراتتون مستفیض بفرمایید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:31 توسط مبين |
|
|
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:28 توسط مبين |
|
|
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامهای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگیام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ... كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:21 توسط مبين |
|
|
کمترین تلاش تا زیبا شدن ! بیشترین تاثیر با کمترین تلاش!
این شعار بابی براون در سال 1991 بوده است، سالی که بابی براون لوازم آرایش را تولید کرد، که این رنگ های زیبا و قابل ملاحظه را با الهام از سوپر مدل های مشهوری که مثل بروک شیلدز وسیندی کرافورد که با آنها کار کرده است، تولید کرده است. به دلیل دهمین سالگرد بابی برای اینکه به زنان کمک کرد که چگونه بدون استفاده از لوازم آرایش پر زرق و برق جذاب به نظر برسند ما او را برای اینکه به ما بگوید که چگونه او زیبایی ساده معمولی خود را دارد، دعوت کردیم. در آنجا همچنین هفت ایده بزرگ که زندگی را برای شما ساده تر و بسیار زیبا تر میکند وجود دارد. برای ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:1 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 20:17 توسط مبين |
|
|
حلزون می تواند سه سال بخوابد.
اگر جمعیت چین در یک صف مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ وقت تمام نخواهد شد. خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40 هزار دلار صرفه جویی کند. ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73 هزار مترمربع پیتزا می خورند. چشم های شترمرغ از مغزش بزرگتر است. گربه ها می توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند. در حالیکه سگ ها کمتر از ده صدا. تعداد چینی هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی هایی که انگلیسی بلدند(!) بیشتر است. فیل ها تنها حیواناتی هستند که نمی توانند بپرند. هربار که یک تمبر را زبان می زنید، 1/10 کالری انرژی مصرف می کنید. اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می شود. کوتاهترین جنگ در تاریخ 1896 بین نازی ها و انگلستان رخ داد که 38 دقیقه طول کشید. در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است. به اندازه ای سنگ بکار رفته که می توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی متر دور دنیا ساخت. .I am کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی است. اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا 97 هزار کیلومتر می شود. آیا می دانستید که انسان برای اولین بار در ۱۷۸۳ پرواز را تجربه کرد و توانست ۸ کیلومتر با بالن پرواز کند؟ آیا می دانستید که جمیعت جهان تا ۵۰ سال آینده از مرز ۹ میلیارد نفر خواهد گذشت؟ آیا می دانستید که گرمترین سیاره زهره می باشد این سیاره درجه حرارت ثابتی دارد که ۴۶۲ می باشد؟ آیا می دانستید که عمر خورشید ۵ میلیارد سال می باشد؟ آیا می دانستید که عمر کهکشان راه شیری ۱۰ میلیارد سال می باشد؟ آیا می دانستید که نقره صدها بار از مواد ضد عفونی قوی تر است و ۶۵۰ نوع میکروب را از بین می برد؟ آیا می دانستید که مساحت کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر است؟ آیا می دانستید که کهکشان راه شیری بیش از ۱۰۰ میلیون ستاره دارد؟ آیا می دانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است؟ آیا می دانستید که تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است؟ آیا می دانستید که پلک زدن زنان ۲ برار پلک زدن مردان است؟ آیا می دانستید که قدیمی ترین بنا در شمال توکیو است که ۵۰ هزار سال قدمت دارد؟ آیا می دانستید که روزانه ۱۴۰۰۰ نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند؟ آیا می دانستید که مقاوم ترین ماهیچه در بدن زبان است؟ آیا می دانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده هر ۱۰ روز یک بار عوض می شود؟ آیا می دانستید که در هر قطره آب ۳۳ میلیارد الکترون وجود دارد؟ آیا می دانستید که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14:36 توسط مبين |
|
|
همه چهار زن دارند
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 21:22 توسط مبين |
|
|
زیباترین قلب
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی مقابل جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام میتپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشههایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند و با خود فکر میکردند این پیر مرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی میکنی، قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر میرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. میدانی، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، در واقع من بخشی از قلبم را جدا کرده و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکهها مثل هم نبوده اند، گوشههایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی قسمت های قلبم را به کسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. حالا میبینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونههایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 21:20 توسط مبين |
|
|
اگر نیت این را دارید که زندگی سازنده تری داشته باشید
به این ۳۰ جمله ایی که با “اگر” آغاز می شوند به خوبی توجه کنید .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:36 توسط مبين |
|
|
داستان آموزنده ی مورچه و عسل
![]() مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت
و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد
ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد
از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.
دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:31 توسط مبين |
|
|
هدفم گم شد ...
![]() نمیدانم داستان پيرمردى را شنيدهايد كه میخواست به زيارت برود اما وسيلهاى براى رفتن نداشت. به هر حال يكى از دوستان او، اسبى برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.
يكى دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيلهاى براى سفر گير آورده، به اسب رسيدگى میكرد، غذا میداد و او را تيمار میكرد. اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و ديگر نتوانست راه برود. پيرمرد مرهمى تهيه كرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى كرد تا كمى بهتر شد. چند روزى با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پيرمرد تهيه میكرد اسب لب به غذا نمیزد و معلوم نبود چه مشكلى دارد. پيرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در میزد اما اسب همچنان لب به غذا نمیزد و روز به روز ضعيفتر و ناتوانتر میشد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد. اين بار پيرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى میكرد. روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد براى اسب مىافتاد و پيرمرد او را تيمار میكرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد اى كاش يك اتفاقى بيفتد كه از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردى كه اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريدارى كند. پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتى صاحب جديد، سوار بر اسب دور میشد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلاً اسب را براى چه كارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلى همراه او شده بود! پس با پاى پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمیگردد، زيارتش را تبريك گفتند! تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب میكردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست میكوبد و لب میگزد!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:28 توسط مبين |
|
|
یک داستان ترسناک این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه. دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد. وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... میبینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم. تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:35 توسط مبين |
|
|
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد… هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است." برای ادامه ی داستان کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:35 توسط مبين |
|
|
تاثیر موعظه (داستان کوتاه) یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت. در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: "مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟" خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: "عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم!" نوه پوزخند ی زد و بهش گفت: "تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته همش می ری کلیسا؟" مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت: "عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟" نوه با تعجب پرسید: "تو این سبد؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه!" رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: "لطفا این کار رو انجام بده عزیزم." دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت: "من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!" مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت: "آره، راست می گی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبه تمیزتر شده، یک نگاه بیانداز!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:33 توسط مبين |
|
|
شیطان بازنشسته شد !!!!!!!!
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:… به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:43 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:11 توسط مبين |
|
|
1-سلام دادن را تو آغاز کن زیرا سلام موجب اطمینان طرف مقابل می شود.
2-تبسم کن زیرا تبسم طرف مقابل را سحر می کند و قلبش را می نوازد. 3-به طرف مقابل خود اهمیت ده و از او تقدیر کن و با مردم آنگونه برخورد کن که دوست داری با تو برخود کنند. 4-در شادی های مردم شریک شو. 5-نیازهای مردم را برآورده کن زیرا بدین ترتیب به قلبشان راه می یابی .نفس ها با برآورده کردن نیازها پر می شود . 6-از لغزشها درگذر و در روح و روان خود تسامح نشان بده . 7-در جستجوی شگفتی ها باش ودر پی آنها باش که باعث کسب دوستی و جذب قلوب می شود . 8-در هدیه دادن بخیل نباش اگر چه قیمت آن کم باشد زیرا ارزش معنوی آن بیشتر از ارزش مادی است . 9-دوست داشتن را به طرف مقابل اظهار کن زیرا کلمات دوست داشتنی به قلب ها نفوذ می کند . 10-در پی نصیحت مردم باش بگونه ای که آبروی مخاطب نرود . 11-با دیگران در حد توجه شان صحبت کن زیرا افراد میل دارند که در مدار توجه شان کسی با آنها گفتگو کند. 12-خوشبین باش و بشارت را در دور و بر خود پخش کن . 13-اگر دیگران کار خوبی انجام دادند از آنها تعریف کن زیرا ستایش در نفس اثر می گذارد اما در تعریف زیاده روی نکن . 14-کلمات خود را برگزین تا جایگاه تو بالا رود زیرا کلمه ی نیکو بهترین وسیله برای نوازش قلبهاست . 15-با مردم متواضع باش زیرا انسانها از کسی که احساس برتری می کند متنفر هستند . 16-در پی صید عیوب دیگران مباش بلکه به اصلاح عیوب خود مشغول باش . 17-هنرسکوت را بیاموز زیرا مردم کسی را که به آنها گوش می دهد دوست دارند . 18-دائره دانش خود را وسیع گردان و درهر روز دوست تازه ای بدست آور. 19-تلاش کن که تخصص و توجهات خود را متنوع تر سازی ،این کار موجب آن میشود که هم دائره علم تو افزایش یابد و هم تعداد دوستانت . 20-اگر کار خوبی برای شخصی انجام دادی منتظر عوض آن نباش ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:54 توسط مبين |
|
|
سلام کسی که تو دلم درخشید من دیگه دوستت ندارم ببخشید بهتره که نپرسی علتش رو چون که خودت نداری فرصتش رو بهتره این نامه آخر باشه فکر کنم این واسه ما بهتر باشه من واسه کسی که دوس ندارم نمی تونم شاخه گل بیارم نمی تونم صداش کنم عزیزم روزای خوبمو به پاش بریزم بین تو و اون روزا کلی فرقه تو آسمونت پر رعد و برقه نه مهربونی، نه واسم می خندی هر دری رو می زنم می بندی کو اون همه شعرای عاشقونه کی بود بهم می گفت سلام بهونه نه، صحبت از سلام بهونه ای نیس پرنده اینجاس، ولی دونه ای نیس خواستی فقط صاحب یه قفس شی بری و با دیگری همنفس شی خواستی بگی میشه تو دام بیفتم بهدش بگی دیدی بهت نگفتم از چشم من افتادی نازنینم دوس ندام دیگه تو رو ببینم اون کسی که دم می زد از حسادت اگه بمیرم نمیاد عیادت منم میخوام اتمام حجت کنم خیال هر دومونو راحت کنم اگه دلت همین الان بشکنه بهتر از آوارگی های منه من کسی رو می خوام که عاشق باشه اول و آخرش شقایق باشه
جوكي عجيب كه دنيا را به فكر فرو برد!!کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:36 توسط مبين |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 10:55 توسط مبين |
|
محاسبه شماره تلفن شما با ماشین حسابابتدا یک ماشین حساب آماده کنید تا همراه هم پیش رویم. ... ماشین حساب موبایل هم میشه. اول شماره ۷ رقمی تلفن خود را در نظر بگیرید (تهرانی ها اون رقم تکراری اول را حساب نکنند... شماره را 7رقمی فرض کنید). حالا ۳ رقم اول تلفن خود را وارد ماشین حساب کنید. یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ هست ۱۲۳ را وارد ماشین حساب کنید حالا این ۳ رقم را در ۸۰ ضرب کرده و حاصل را با ۱ جمع کنید. عدد بدست آمده را در ۲۵۰ ضرب کنید. حالا ۴ رقم پایانی تلفن خود را با عدد حاصل جمع کنید. یک بار دیگر ۴ رقم پایانی تلفن خود را با آن جمع کنید. عدد ۲۵۰ را از حاصل بدست آمده کم کنید. حالا این عدد را تقسیم بر ۲ کنید. حاصل آشناست نه؟!! به پاریس سفر کنید و لذت ببیرید برای سفر ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 10:51 توسط مبين |
|
|
نگاه قرآن به روابط جنسی
غریزه جنسی از غرایزی است كه خدای متعال درانسان قرار داده است ؛این غریزه ،عطیه الهی وامری طبیعی وفطری است نگاه قرآن به روابط جنسی آثار روابط جنسی از منظر قرآن او خدایى است كه (همه) شما را از یك فرد آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بیاساید. سپس هنگامى كه با او آمیزش كرد، حملى سبك برداشت(اعراف ،۱۸۹) غریزه جنسی از غرایزی است که خدای متعال درانسان قرار داده است ؛این غریزه ،عطیه الهی وامری طبیعی وفطری است .قرآن کریم ، گرایش زن ومرد را به یکدیگر ،اقتضای ساختار آدمی ونخستین کالای زیبا وآراسته دنیوی به حساب آورده است: برای مردمان ،علاقه به خواستنی های گوناگون از جمله علاقه به زنان و..........آراسته شده است. » (آل عمران ،۱۴)در این آیه واژه شهوت به کار رفته وچون این واژه به معنای خواسته شدید است می توان گفت علاقه به زن وفرزند شدید است (بهشتی ،۱۳۸۸،ص ۱۸۴).در مجموعه آثار (ج،۱۹) شهید مطهری در مورد غریزه جنسی این گونه می گوید: به هر حال از نظر اسلام علاقه جنسى نه تنها با معنویت و روحانیت منافات ندارد، بلكه جزء خوى و خلق انبیاست. رسول اكرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام، طبق آثار و روایات فراوان كه رسیده است، محبت و علاقه خود را به زن در كمال صراحت اظهار مىكردهاند و برعكس، روش كسانى را كه میل به رهبانیت پیدا مىكردند سخت تقبیح مىنمودند (ص۶۲۷). لطفا برای ادامه ی مطلب کلیک کنید .ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 18:7 توسط مبين |
|
|
فقط دانش اموزان درک می کنن چی چی نوشتم
مدرسه زندگی یک بازی دردآور است-----------زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم ------------- کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را ------------ بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و همین کمها خوش است باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم لطفا برای ادامه ی مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 18:41 توسط مبين |
|
|
روی قلبا کلیک کن؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 18:37 توسط مبين |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام : مبین محمدی
یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ! یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم! یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم! یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم ! یکی برد و یکی باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم! يکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!یکی ماند و یکی نماند، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 آبان 1390 مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
لطيفه |
| پیوندها |
|
آموزش و اطلاعات عمومي زندگي زيباست تماس با ما آموزش فتوشاب مبين |
|
RSS
|